كلبه شاد ما
حیات مشترک
این روزهای هر دوی ما درس داریم و حسابی سرمون شلوغه دوستت دارم ستاره قلبم ... مگه نمي گي كه من روح و روانت هستم؟ چطور ولنتاين .. روح و روانت با هات نبود؟
روز تولذم با تبریک ساده گذشت گفتم جهنم مهم نیست... از این یکی نمیتونم بگذرم به خصوص وقتی میدونی که برام مهم و خیلی مهمه... از 19 بهمن رفتی گفتی 4 روز بعد میام کنارت 4 روزت شد 3 هفته و حالا حالاها نمیای کاری که بی نظم باشه رو دوست ندارم ... از خودم بدم میاد از خونمون بدم میاد ولی از تو ... زودتر اومدی اومدی نیومدی برای همیشه از زندگیم باید باید باید بری بیرون روزی که باید کنارم باشی نیستی اکه چرا چطور میخوای جبران کنی چطور... من قهرم قهر برای همیشه... تقدیم به ستاره قلبم میمیرم بی تو... كل
يوم بيفوت عليا ليك بحن في كل ثانية هر روز که بر
من میگذرد من در هر ثانیه بیشتر مشتاق تو میشوم صعب
اعيش في الدنيا الا بيك برایم سخت
است که در این دنیا بدون تو زندگی کنم(زندگی کنم مگر با تو) احساسي
انك حبيبي واني مش شايفك بعيني احساسم مبین
این است که تو عشق منی ، و من تو را با چشمم نمیبینم اد
ايه مشتاق لحضنك مش لاقيك چقدر من برای
آغوشت مشتاقم ، تو را نمیبینم حتي
وانت بعيد عليا لسة بتحلم بيك عنيا هرچند که تو
از من دوری ، (ولی) هنوز هم چشمم رویای تو را میبیند نفسي
ترجع تاني ليا انت فين میخواهم که
باز هم به سوی من بازگردی ، تو کجایی ؟ ليه
سايبني اعيش لوحدي قولي راضي ازاي ببعدي چرا من را به
حال خود گذاشتی که تنها زندگی کنم ، بگو چطور به دوری من راضی هستی واقفة
كل حياتي بعدك اعيش لمين تمام زندگی
ام در سکون است ، پس از تو برای چه کسی زندگی کنم ياواحشنى
وانت عنى بعيد هموت واخدك فى حضنى ای کسی که
دلتنگم کرده ای و تو از من دوری ، میمیرم و تو را در آغوش میگیرم (برای در آغوش
گرفتنت میمیرم) مهما
يحصل برضه قلبى روحه فيك هر اتفاقی
بیفتد باز هم وجود قلب من با توست ياحبيبى
انا كل همى انت عايش ازاى فى بعدى ای عشقم تمام
ناراحتی من اینست که تو چگونه در دوری من زندگی میکنی نفسى
بس لو مرة اطمن عليك میخواهم
هرچند برای یک دفعه از جانب عشقت اطمینان یابم خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی


